محمد بن حسين البيهقي
936
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بما رسيدند با حاجب جامهدار و گوهر آيين خزينهدار و ديگر مقدّمان و سوارى پانصد . امير فرمود ايشان را كه « سوى نشابور بايد رفت و شهر ضبط كرد كه نامهء بو المظفّر جمحى رسيده است كه صاحب بريد 1 است و از متوارى جاى 2 بيرون آمده و علويان با وى يارند ، امّا اعيان خاستهاند 3 و فساد مىكنند ، تا شهر ضبط كرده آيد . و علف بايد ساخت ، چندانكه ممكن گردد ، كه ما بقيّت زمستان آنجا مقام خواهيم كرد . » ايشان برفتند . و امير تاختن كرد و سوى باورد بتاخت 4 ، و وزير را با سوارانى كه نامزد اين تاختن نبودند گفت كه بر اثر وى 5 آيند . و امير به تاختن رفت با سواران جريده 6 و نيكاسبه دره بىرهى 7 گرفته بودند . و طغرل چون به باورد 8 رسيد ، داود و يناليان را يافت با همهء لشكر تركمانان ، و جملهء بنهها را گفته بودند كه روى به بيابان 9 بريد بتعجيل تا در بيابان بباشيمى 10 ، و يكى دست كمانى بكنيم 11 كه اين پادشاه از لونى ديگر آمده است . اندرين بودند كه ديدهبانان كه بر كوه بودند ايستاده 12 به يكديگر تاختند 13 و گفتند كه سلطان آمد ، و خبر به طغرل و داود و ديگر [ مقدّمان ] قوم رسانيدند و بنهها براندند و تا ما از آن اشكستهها 14 بصحراى باورد رسيديم ، لختى ميانه كرده بودند 15 ، چنان كه درخواستى يافت ، اگر بتعجيل رفتى 16 ، امّا از قضاى آمده و آن كه بىخواست ايزد ، عزّ ذكره ، هيچ كار پيش نرود ، مولازادهيى 17 را بگرفتند و حاجب پيش امير آورد ، از وى خبر تركمانان پرسيده آمد ، گفت « چند روز است تا بنهها و [ حسين ] على ميكائيل 18 را سوى ريگ نسا و فراوه بردند و اعيان و مقدّمان با لشكر انبوه و ساخته در پرهء 19 بياباناند از راه دور بر ده فرسنگ ، و مرا اسب لنگ شد و بماندم . » امير ، رضى اللّه عنه ، از كار فروماند . سوارى چند از مقدّمان طليعهء ما دررسيدند و امير را گفتند : - مولىزاده دروغ مىگويد و بنهها چاشتگاه 20 راندهاند و ما گرد ديديم . سپاه سالار على و ديگران گفتند « آن گرد لشكر بوده است ، كه اينها بدين غافلى نباشند كه بنه به خويشتن چنين نزديك دارند » و رأى امير را سست كردند ، و بسيار رانده بود و روز گرم ايستاده 21 بكران باورد فرودآمد و اگر همچنان تفت 22 براندى و يا لشكرى فرستادى ، اين جمله